رضا (@hezaroyek1001) 's Twitter Profile
رضا

@hezaroyek1001

‏‏‏‏‏‏‏در جوارِ «نا»...

ID: 1018053417472876545

linkhttps://telegram.me/HarfBeManBot?start=MTA1ODAwMDQ0 calendar_today14-07-2018 08:43:44

9,9K Tweet

1,1K Followers

279 Following

رضا (@hezaroyek1001) 's Twitter Profile Photo

ای امارت نیستی و هذیان راستی، بر تو باد  نجوای دورها که باد بر وسعت یاد تا همیشه خواهد وزید.

رضا (@hezaroyek1001) 's Twitter Profile Photo

دست‌هایم از امید لاجوردی آسمان کوتاه شده‌اند و سقف پژواک ترک‌های ایمان را به  مؤمنان خانه نشان می‌دهد... کجاست ختم من ای ساحرِ مصبیت فاصله؟ که گرد هم آمده‌اند موش‌ها و زنبور‌ها و کاج‌ها و خاکسترها...

رضا (@hezaroyek1001) 's Twitter Profile Photo

هزار وصله‌ی خون بر قامت اقاقیا و تک پرنده‌ی خشکیده بر سرخی آسمان پَر، تکه یخی بر حوالی مرگ و خاکستر بر رستاخیز جوانه و جوان گواه.

رضا (@hezaroyek1001) 's Twitter Profile Photo

کدام پرنده تو را نجوا می‌کرد؟ که از شاخه‌ی «هستن» جهیدی و بر مقارنه‌ی برگ و مرگ گریستی، که باد  بال تو بود بر گشایش نیستی‌‌‌.

رضا (@hezaroyek1001) 's Twitter Profile Photo

پرنده پرید و سکوت در هیمنه‌ی پ‍َر شکست و من در سقوط سرشار از رستگاری بودم: الدهر انزلنی ثم انزلنی ثم انزلنی حتی....هیچ ارتفاعی توان خرد کردن استخوان‌های مرگ را نداشت تا آن که پوچی خود بر حصار خود افزود و خاک مشتاق خاک دیگری شد.

رضا (@hezaroyek1001) 's Twitter Profile Photo

و بر بسامد شب سکوت تاریکی مرا می‌لرزاند. هر چراغ پیامبر نجاتی بود که فاصله را سوسو می‌زد و من شجاعت ایمان به سایه‌ی خود را نداشتم. مرا جز مرارت تماشا دستاوردی نبود و هبوط چشم تنها معجزه‌ای بود که کافران را رستگار می‌کرد.

رضا (@hezaroyek1001) 's Twitter Profile Photo

کمی هم مرا به خاطر آور که تنها یک شمع سوگوار ما خواهد بود و آن سایه‌ای که بر روشنایی ما گریسته بود.

رضا (@hezaroyek1001) 's Twitter Profile Photo

تاریکی مرا مست می‌کند و هجوم هر دلهره‌ی نور شعاع‌ایست بر حضور جنون...اگر من قدمی به روشنایی نهاده‌ام، آن کرانه، آن‌جا که «آن» آغاز می‌شود، مرا بر نقطه‌ای آونگ می‌کند که هر شاخه‌ی تاک بر خوشه‌ی انگور.

رضا (@hezaroyek1001) 's Twitter Profile Photo

تاریکی رفته‌رفته جمع شد در چشم‌های من و من گم شدم در ابتدای راهی که جا مانده بودم...

رضا (@hezaroyek1001) 's Twitter Profile Photo

و یاد آوار‌‌ هر باره، امید همان دیوار بود که نام تو‌ را جای پنجره داشت.

رضا (@hezaroyek1001) 's Twitter Profile Photo

جز حلول تباهی کسی مرا دوباره زنده خواهد یافت؟ شعر  مرثیه‌ی من است و دست‌ها آغوش ناتوانی که هر که در واژه پناه خواهد جز فشردن هر گلو جای امنی نخواهد یافت.

رضا (@hezaroyek1001) 's Twitter Profile Photo

ما رنج کشیدیم بسیار و آزاد خواهیم شد در سکوت احتضارمان، کلاغ‌ها در چشم‌های ما گم خواهند شد و پیچک شناور در استخوانمان تباهی را خواهد رویاند.

رضا (@hezaroyek1001) 's Twitter Profile Photo

کوچ بود و سرِّ مکشوف خاک بر عزیمت مورچه‌ای که بر عجز هضم استخوانی عبور می‌کرد و رویش جوانه‌‌ای بر تباهی ماندگاری که بر وفاداری سگی سایه می‌افکند. گور عشق همان آسمان بود که جز برگ شناور نشانه‌ای نداشت. از تبار ما کسی خانه نساخت و ما سرانجام بر سنگِ انجام ایستادیم.

رضا (@hezaroyek1001) 's Twitter Profile Photo

لحظه‌ای گذشت و من در لحظه‌ای دیگر جا ماندم. قدم از هر رسیدن خالی بود و قلب از هر ادامه بی‌قرار. سرآغاز چون اسم محتوم تباهی به سرگردانی سوگند خورده بود و آن دم که راه بر آینه تجلی می‌یافت جز رنج نگاه آشنایی دیده نمی‌شد. چشم زنگار بود و نقش هر مسافر تاری اغیار.

رضا (@hezaroyek1001) 's Twitter Profile Photo

من غرق خواهم شد و استجابت معنای دیگری خواهد یافت، کسی کاری نخواهد کرد و شطِ جاری عدم از دورها برای ما آواز خواهد خواند.

رضا (@hezaroyek1001) 's Twitter Profile Photo

و صفوف پیوسته‌ی پروانگان بر مزار اقاقیا، چون جشن رنگ هندوان بر پیکره‌ی گِل‌اندودِ آفرینش آدم و دست‌هایی که جا مانده‌اند و صدای پای مورچگان از دل اسطوره‌ای که شاید خانه نام داشته باشد.

رضا (@hezaroyek1001) 's Twitter Profile Photo

مادرم مرا سِقط شد؛ ایمان  در خون پرسه می‌زد و خدا در جنایت پنهان شده بود؛ تاریکی در خوشه‌ی شباهت میوه داد و ترس مزه‌ای ترش داشت؛ هیچ بر کرانه‌ی زادن منبسط شد و کوچ زنگار شعوری تازه را در خود می‌تنید...

رضا (@hezaroyek1001) 's Twitter Profile Photo

و من باز گشته‌‌ام از خون زخم و از پراکندگی کلماتی که بر هر تن عریان جز داغی از «ما» ندارند. «ما» قصه‌ی هزار روایت عزا و قضا و هجوم همواره‌ی نفرین بادها که از ما جز سوگ ما خاکستری بر نخواهد خاست.