montyAz_im دیر یا زود، برخواهد گشت... حقیقتِ هستی این است که هیچکدام از ما هیچوقت نمیتونیم از عواقب اعمال خود قسر در بریم—دیر یا زود داره، سوخت و سوز نه...
Believing this is the beginning of wisdom...
«خلاصی» نه از «دفع خودآگاهی»، بلکه از «رفع کاستی»هایمان حاصل میشود...
«خواستنِ» چیزی یعنی حاضر بودن برای فدا کردن هرآنچه که برای بدست آوردنش لازم است... اگر چنین نباشد، یعنی آن را نمیخواهیم؛ و اگر چیزی را «نخواهیم» بهدستاش نمیآوریم...
عدم بازگشت پرندههای مذکور (که، در ضمن، تنها نمونههایی نیستند که «پناهنده» شدند)، و ترجیح به پرداخت هزینه هنگفت «پارکینگ» در خارج از کشور، نشانگر سطحی از فقدان اعتماد به نفس و احساس ناامنی پس از بیش از یک ماه از «پایان جنگ» است که شاید فراتر از سطح آگاهیت اکثریت مردم باشد...
به خاطر نبود یک میخ، نعل اسب افتاد...
به خاطر کسری یک نعل، اسب از دست رفت...
به خاطر فقدان یک اسب، پیام به مقصد نرسید...
و به خاطر نرسیدن یک پیام، جنگ را باختیم...
«قانون اساسی ما صرفاً برای مردمانی با فضیلت اخلاقی و خداترس نگاشته شده است. این قانون برای اداره هر گروه دیگری کاملاً ناکافی است.»
–جان آدامز (دومین رئیسجمهور ایالات متحده و یکی از پدران بنیانگذار آمریکا)، ۱۷۹۸
بدون باوری راسخ و صادقانه به گزارهی آخر ذیل (دفاع از و خدمت به منافعی فراتر از صرفاً شخص خود)، کنش و فعالیت خود را طوری واجب و ضروری نخواهیم پنداشت که هزینهی گزاف پیروزی را موجه پرداخت دانسته، و فداکاریهای لازم برای به ثمر رساندن این «مهم» را انجام دهیم...
این که عامل جنایت با وجود همه "خذلان" جهان سرانجام قسر درنرفت و به سزا رسید برای امیدواری در منتهای ناامیدی عهد جدید نقطه روشنی بود.
اولین سالگردی که در آن همه عوامل دخیل جنایت رسوا و خرد و خاکشیر شدهاند...