منم همینطور... توی ذهنم از عمق وجودم فریاد میزنم، بلند بلند گریه میکنم، حتی از اونجا میرم! ولی به خودم که میام، میبینم یه گوشه آروم نشستم و همه چیز پشت پلکهام اتفاق افتاده!
اطلاعات به درد نخور نصف شبی!:
Flixweed
با
Fluxweed
فرق داره!
اولی، اسم رایجِ دونهی خاکشیره.
دومی، یک گیاه جادویی و خیالی در دنیای هری پاتره و وجود خارجی نداره.
یه حالتیام هست به این شکل:
"من اطلاعی ندارم... چک نکردم... بذا کامنت ندم... بذا ندونسته نظر ندم... من که جای فلانی نبودم... من که شرایط اونو نداشتم... بذا قضاوتش نکنم..."
"بنظرم" اگه آدمی بتونه [حتی تا حدودی] اینجوری فکر کنه، علایمی از بلوغ فکری رو داره...
والا فضای الدن رینگ رو برنمیتابم :|
یه حشرهی عنکبوت مانند که سرش شبیه جمجمه آدمیزاده و یه چیزای سیارهطور پرت میکنه سمتت! تازه دست هم داره :/
چیه این آخه :))))
دو تا مورد برام تمرینِ قرار گرفتن در مسیر بلوغ فکریه!
اول اینکه تمرین کنم چون یه آدم بزرگساله، نباید ازش توقع و انتظار داشته باشم که بالغانه رفتار کنه.
دوم اینکه تمرین کنم وقتی شرایط و دیتیل زندگی شخصی کسی رو نمیدونم و به جاش هم زندگی نکردم، کامنت ندم، و قضاوتش نکنم.
وقتی خیلی گریه دارم و تمایلی به گریه ندارم،
یه ریمل پر و پیمون میزنم (از اینایی که بعدش به خودت میگی بَه چه چیزی شد:)) )، و خودمو میبرم قدم زدن.
بعد به خودم میگم: زن! به اون ریمل خوشگل فکر کن، بازم میخوای گریه کنی؟
و خب گریه منتفی میشه :))